وقتي كه بارقه اميد درخشيد سرطان در وجودش رخنه كرده بود و شمع زندگيش را به ديار خاموشي و به جايي ميكشاند كه حتي بانگ جرس هم به گوش نميرسيد و نغمه پرندهاش فضايش را پر نميساخت.
همه چيز آشكار بود. آخر ديگر چيزي پشت پردهاي نبود كه مخفي مانده باشد، صادق بيماري سخت و لاعلاجي گرفته بود و هر روز لحظهاي با اين غول دهشتناك دست و پنجه نرم ميكرد. ديگر مجال پرسيدن از كسي نمانده بود.
چرا كه ميبايست حال او را جويا ميشدند. ديروز نه امروز، امروز نه فردا و يا پس از چند روز ديگر او رفتني بود! چرا كه به علت خونريزي زياد در ناحيه مثانه امانش بريده شده بود. شايد ديگر راهي براي بازگشت نداشت! يا هر نفسي كه ميكشيد سايه مرگ را هم چون خفاشي خون آشام بر بالاي سر خود حس ميكرد.
وقتي پسر بزرگش پرويز به او نگاه ميكرد، قطره قطره در خود آب ميشد. پرويز در درون قلبش آرزو داشت كاش يك بار ديگر پدرش سلامتياش را باز مييافت و كاش نگاه پدرانهاش به دور از غمها و رنجهاي كوبنده در نگاهم موج ميزد و درس زندگي را پدرانه در گوشم زمزمه مينمود.
كاش بساط چاي هم چون گذشتههاي نه چندان دور برقرار و كانون خانواده از خنده پدر پر ميشد... اما افسوس، افسوس كه انگار دير شده بود.
چشمان پسر را نمي از اشك احاطه ميكرد اما در مقابل چشمان كنجكاو پدر جرأت ايستادن نداشت. چرا كه غم او را بيشتر و بيشتر ميساخت و توانش را هر چه سريعتر ميگرفت.
همسر صادق بارها و بارها در خلوت اشك ميريخت و عاجزانه سلامتي شوهرش را از خداوند سبحان و امام غريبان(ع) ميطلبيد.
گاه خانه كه روزي مركز شور و حال و خنده و بازي بچهها بود در چنان سكوتي فرو ميرفت كه بياختيار انسان را بياد قبرستانهاي كهنه و متروك ميانداخت. با اين حال صادق يك لحظه از خدايش جدا نبود.
در نماز صبح، ظهر و شام او را صدا ميزد و كمك ميطلبيد و چه سخت و طاقتفرسا است اين همه رنج را تحمل كردن و هشداري است براي آنانكه در غرقاب صدها فريب و نيرنگ خود را باختهاند، چرا كه هر لحظه مرض و بيماري ممكن است همانند صاعقهاي فرود آيد و هست و نيست خانوادهاش را به باد فنا دهد.
اگرچه صادق تجربهاي الهي را پشت سر ميگذاشت شايد خود او هم اين را نميدانست. روزها و شبهاي سخت و كشنده به سختي ميگذشت. انگار قانون روزهاي دشوار و سخت اين چنين است كه كندتر طي شوند. اما نه، اين بيماري است كه ثانيهها و لحظهها را طولانيتر جلوه ميدهد، همانگونه كه روزهاي خوش در نظر هر كس زودگذر است و مثل برق و باد طي ميشوند. بالاخره صادق توان اين همه رنج را ندارد و تصميم ميگيرد با سفري به مشهد، شهر نور و شهادت، شهر هميشه بيدار و شهر هميشه جاودان، غم را با امام غريبان، كه از اقصي نقاط جهان براي زيارت او ميآيند در ميان بگذارد. بياختيار بغضش ميتركد و اشكش سرازير ميشود. اشكهاي گرمي كه حاكي از دل پردرد يك پدر نسبتاً سالخورده است. پدري كه فراز و نشيب روزگار را چشيده است و نميخواهد در لحظاتي كه ميتواند با زندگي در كنار خانواده بهترين خاطرات را داشته باشد. از آن بيبهره باشد. پسر زير چشمي نگاهي به پدر ميافكند. سرنشينان اتوبوس با ديدن حرم مطهر و گنبد بارگاه منور صلواتهاي بلندي ميفرستند. بويژه صادق كه ديگر اميدي برايش باقي نمانده بود. مگر رهگذار كوي دوست و حامي غريبان و دردمندان.
نزديكهاي ظهر اتوبوس به
مشهد وارد و در ترمينال مستقر شد. مسافران يكي پس از ديگري از اتوبوس پياده شده هركس كوله باري بر دوش كيفي در دست راهي را در پيش گرفت تا خود را زودتر به امام(ع) برساند.
غريو شادي و همهمه در همه جا پيچيده شده بود. انگار زمستان غم و اندوه رنگ و جلوه بهاري به خود ميگرفت و شب تاريك سختيها به صبحي درخشان مبدل ميشد.
اين بار سراب نبود. خواب و خيال و يا روياي غيرواقع به نظر نمي رسيد. صادق و پسرش امام را از راهي نه چندان دور لمس ميكردند و قلبشان را بگرو ميگذاشتند. آنها ديگر محبوب خود را يافته بودند. آن امام مقدسي كه ميتواند از فرسنگها راه دور قلبها را به خود جلب كند و عنان و اختيار را از عاشقان بر گيرد.
آيا مگر ميشود همه چيز را درون كلام و يا با قلم بيان كرد.
مگر ميشود درون مغزها و سينهها را شكاف و قلب عاشقان راستين را كاوش كرد! مگر ميشود رابطهاي غيبي و الهي را به تصوير كشيد... نه و باز هم نه هرگز.
صادق به همراه پسرش در يكي از مسافرخانههاي اطراف حرم مطهر اتاقي گرفتند. غذايي خوردند و سپس با فكري مملو از عشق به امام(ع) به حرم مشرف شدند، اشك ريختند، زار زار گريستند. دردمندان ديگر نيز آمده بودند و هر يك طلب حاجتي از آقا
امام رضا(ع) را داشتند. چند روز به همين منوال گذشت و صادق در پشت پنجره فولادي بست مينشست تا اينكه بارقه اميد درخشيدن گرفت.
هيچكس ندانست چطور، چگونه، اما ديگر اثري از بيماري در وجودش مشاهده نميشد.