ملكوت عشق زمزمهها اوج گرفت، نواها آسماني و صداها دلپذير، دير وقتي بود كه با چنين آهنگي همنوا نشده بود؛ ميخواست همراه با صدا نگاهش را هم پرواز دهد اما سياهي چشمانش مانع از پرواز شد؛ پس دلش را به پرواز در آورد، پرواز به ملكوت عشق و اين چنين بود كه نوري سبز به استقبالش آمد، آرام آرام تمام وجودش را پر كرد؛ مرد حيران حس كرد مثل درختي خشك با نفس بهار زنده ميشود، مثل سبزهزاري روشن نفس ميكشد، حيران از اين حالت، پر از دلهره، اضطراب، عشق و بيم و اميد شد، اول خودش را به كبوتري حيران تشبيه كرد، نه به آهويي اسير، نه به زائري درمانده، نه، نه، نه به عاشقي ارادتمند كه رنج سفر را به حلاوت بصر تحمل كرده و اكنون غول سياهي مانع تماشاي ملكوتي او در اين سراي روحاني شده است.
چشم واكرد، سياهي بود و صداي ناله دختربچهاي، باور نداشت به اين زودي چشمهايش را از دست داده باشد، صدايي شنيد: تازه به هوش آمدهاي. ميخواست گريه كند كه دستي روي سرش حس كرد، دستي كه با خود آرامش داشت، حالا چكار كنيم؟ زن! خدا بزرگ است، نااميد نباش. مرد زير نگاه سنگين زن سرش را به سمت ديگر چرخاند.
شب سياهي، زوزه باد پارس سگها و حمله گرگها به گله، امانش را بريده بود، بيطاقت فرياد ميكشيد كه ناگاه به پايين سقوط كرد و سپس با سوزشي در چشم از خود بيخود شد.
آن سال باران نيامده بود زمين تشنه و حيوانها گرسنه، چشمان مادرها بيفروغ و فرزندان بيطاقت، گله را به دامنههاي كوه برد تا سهم بيشتري از شير به كاسههاي تشنه مردم بدهد، همان وقت بود كه گرگهاي گرسنه، سپيدي را از چشمانش گرفتند. سالها گذشت. باران آمد، جويها پر آب، دشتها پر علف شد، اما نوري به چشمانش نيامد.
در خانه عزلت كرده بود، ديگر از آن آدم پر انرژي تنها پوست و استخواني مانده بود؛ با چشمان بيفروغ نميتوانست به دنبال گله برود، كاري ديگر هم از دست او ساخته نبود گوسفندهايش را خرج دوا و درمان كرده بود اما نتيجهاي نگرفته بود؛ هر روز وضعش بدتر ميشد؛ خرجي خانه، جهيزيه دختر دم بختش، واقعاً او را حيران كرده بود؛ آن سال به ييلاق نرفت، دلتنگ در گوشه روستا با پيرمردهاي ده دم خور بود؛ كسي كه هميشه در كوه و كمر حرف اول را ميزد، زندگي در چنين شرايطي برايش بسيار مشكل بود.
تصميم خود را گرفت، آخرين گوسفندهايش را از گله جدا كرد؛ مردي از روستا به كنايه گفت: از آن همه، فقط سه تا ميش در گله مانده كه آنها را هم ميبرد كه بفروشد پس خرجي بچههايش چه ميشود، لابد...
سومين روز در حرم حضرت رضا(ع) بود كه نوري شگفت، نوري آسماني، نوري عظيم، عظيمتر از خورشيد، به مهماني چشمانش آمد؛ متعجب به سقاخانه، به ايوان طلا، به صحن و نقارهخانه نگاه كرد و آنگاه، نگاهش را وسعت داد، وسعت داد تا به گلدستهها رسيد و از آنجا با دلي پر نشاط، گوش جان به آواي خوش نقاره سپرد. ديگر از اين همه حلاوت روشني، سير نميشد با ولع تمام به گنبد و بارگاه نگاه ميكرد، خدا را سپاس ميگفت، ياد پير آبادي افتاد كه گفته بود: به حرم
امام رضا(ع) برو و شفايت را از آقا بخواه كه
امام رضا(ع) امام الرحمه هستند.
با دلي پر شور و شوق و اميد چشم به حلاوت آبي آسمان، دوخت و همراه با پرواز كبوترها نگاهش را به گرد گنبد طلا طواف داد، آن وقت روي به همسر و پسرش كرد و گفت: برخيز برويم كه جويها پر آب، دشتها سرسبز، گوسفندها پروار و سهم ما از اين همه، برههاي چاق نورسيده خواهد بود.