عشق و اميد، هديه امام رضا(ع) به من تمام وقت، توي اتوبوس، هشت سال زندگيام را مرور ميكردم. خاطرات تلخ و شيرين از جلو چشمام ميگذرد كه بغل دستيام ميگويد: به ايستگاهي كه ميخواستي، رسيديم. پياده ميشوم. اصلاً باورم نميشود كه بچهدار نشدن موجب جدايي ما شده است. سعي ميكنم توي مسير، فكرم را عوض كنم. تصميم ميگيرم به آن سوي خيابان نگاه كنم. بچهها دارند فوتبال بازي ميكنند. دلم ميلرزد، اين فكر لعنتي دست از سرم بر نميدارد؛ بدجور هوس كردهام دست دختر بچه پنج سالهام را بگيرم و توي خيابان قدم بزنم. از روزي كه رسماً جدا شديم، هميشه گذشتهام را مرور ميكنم. تنها به يك مشكل ميرسم و آن بچه است. از اينكه شيطنت كرده و بيخبر آمده بودم
مشهد خوشحال بودم. اصلاً فكر نميكردند؛ توي اين چند سال يك شب را بي او سر نكرده بودم چه برسد به اينكه بخواهم بدون او به مسافرت بروم. ميدانستند من كسي را ندارم جز يك برادر كه او هميشه گرفتار زندگي خودش است. چند بار شمارهاش را گرفتهام كه باهاش حرف بزنم؛ اما قبل از اينكه زنگ بخورد، قطع كردم. فكر ميكردم با اين كار او را از تصميمي كه گرفته، منصرف ميكنم. هر چند خدا خدا ميكردم كه از تصميمش منصرف شود، اما ميخواستم از طرف او باشد. توي همين افكار بودم كه سرم گيج رفت و خوردم زمين؛ ديگه هيچي نفهميدم. چشم واكردم ديدم توي بيمارستان هستم و زن صاحب خانه بالاي سرم ايستاده. چيز زيادي يادم نيامد؛ نگاهم را به علامت سؤال به روي صاحب خانه انداختم؛ تبسم كرد و گفت: عجله نكن، خبرهاي خوبي برايت دارم. خبر از دو تا مسافر. نگران شدم به صورت التماس از زن خواستم. زن خم شد و زل زد توي صورتم وقتي خنديد، هرم نفسهايش توي صورتم پاشيد. مسافر اول كه رفته داروهات را بگيره و تا چند لحظه ديگه ميرسه و از مسافر دوم هم او خودش برات تعريف ميكنه. توي اون حالت اين حرفها كمي برايم عجيب بود؛ توي ذهنم مرور كردم او رفته داروهات را بگيره كي ميتونه باشه، دو تا مسافر، از شهر خودمان كه كسي خبر نداشت. برادرم كه نميدونه من كجايم كه دنباله بگرده، دلم به حال برادرم سوخت. باورش برام مشكل بود. خودش بود، خودش جعبه داروها را كه گذاشت، داد كشيدم حميد. زن صاحب خانه خنديد: آره! لب وا كردم كه بپرسم او كجا... زن ميان حرفم دويد، نگران نباش خبرهاي خوش ديگري هم دارد. حضور او به من قوت داد؛ اما هنوز مبهوت بودم از كنايه زن صاحب خانه كه ميگفت: مسافر دوم نگران بودم. اطراف را نگاه كردم، كسي را نديدم. وقتي تو گم شدي ما همه جا را گشتيم. روز و شب آرام و قرار نداشتم و خودم را مقصر ميدانستم، براي همين به هر جا كه فكرش را ميكردم، سر زدم. ميپرسم از كجا مطلع شدي كه من آنجا هستم؟ زن صاحب خانه گفت قصهاش مفصل است. فعلاً استراحت كن؛ تو به استراحت نياز داري. چون ديگر تنها نيستي. دوباره دلم ميلرزد. عصر توي صحن وقتي حميد، ماجرا را برايم تعريف كرد؛ اصلاً باورم نشد كه به اين زودي همه چي رو به راه شده است. وقتي كه جريان سرگيجه بيمارستان، آزمايشگاه و مسافر را شنيدم، فكر كردم همه عالم مال من است؛ با خود گفتم اين كار فقط از عهده يك نفر بر ميآيد و او آقا
امام رضا(ع) است كه مشكل همه گرفتارها را حل ميكند. از خانم صاحب خانه پرسيدم گفت: از روزي كه به عنوان زائر، خانه ما را چند روزي اجاره كردي، فهميدم غم بزرگي آزارت ميدهد؛ غمي كه سبب شده به آقا پناهنده شوي، قربان اين امام بروم، هر كسي خيلي دلگير است به اينجا ميآيد.
آن روز وقتي توي خيابان حالت به هم خورده بود يكي از همسايهها تو را ديده بود و به ما خبر داد. توي بيمارستان هم كه پرستارهاگفتند دكتر وقتي آزمايش گرفته كه علت بيماري را مشخص كند، متوجه ميشود تو دو ماهه بارداري. وقتي كه اين خبر را شنيدم، توي كيف و ساكت را گشتم. هيچ آدرس و شماره تلفني نيافتم. چشمم به گوشي همراهت افتاد و از آن هم چيزي دستگيرم نشد. چند ساعتي حيران مانده بودم كه گوشيات زنگ خورد. گوشي را كه برداشتم، خودش بود. اول نفهميدم شوهرته وقتي از تو پرسيد و گفت تاكنون هزار بار زنگ زده و تو جواب ندادي، قصه دستم آمد؛ وقتي كه خبر را به او دادم، بنده خدا با اولين پرواز به اينجا آمد.
وسايلم را كه جمع ميكردم، حاج خانم ميگفت: توي اين سالها كرامت زيادي از آقا
امام رضا(ع) ديدهام؛ اما هيچكدام به شيريني اين يكي نبود؛ فكر كردم چيزي توي وجودم در حال رشد و نمو است؛ در حال روشن شدن. اول فكر كردم بچه هست، بعد ديدم نه، آن اميد و عشقي است كه از طرف
امام رضا(ع) به من هديه شده است.