دو چشم آشنا
دو چشم آشنا
امروز هفت روز است كه در حرم آقا ميگردد. خودش هم نميداند به دنبال چيست و گمشدهاش چه نشاني دارد. تنها همين را ميداند كه به دنبال دو چشم آشنا ميگردد. چشمش از پنجره مسافرخانه كه به گنبد طلايي آقا ميافتد اشك از چشمش سرازير ميشود؛ ناخودآگاه قصه غربت و تنهايياش شكل ميگيرد؛ پرورشگاه و اتاقي كه تنها عكسي كهنه و قديمي گوشهاي از آن را تزئين نموده است. از وقتي فهميده كه تنها مدرك و نشانهاش همين عكس قديمي است، آن را با جان و دل حفظ ميكند. در همان پرورشگاه ميدانستند كه اين عكس از عزيزترين چيزهاي زندگي اوست و گفتهي پرستار پير كه «تو را از حرم حضرت رضا(ع) به اينجا آوردهاند.» حالا بزرگ شده و براي كار و تحصيل از شهر رفته است؛ اما هنوز همان حس قديمي او را به جستجو ميكشاند و هنوز صدايي او را به سمت حرم مطهر رضوي دعوت ميكند و حالا چند روز است كه در اتاقي در اين شهر مأوا گرفته و هر روز به اميد پيدا كردن گمشده خود به حرم حضرت رضا(ع) ميرود، هر چند، اميدي به اين مسئله ندارد و حتي همسرش ميگفت: كار تو مثل پيدا كردن سوزني در كاهدان است. اما دلش چيز ديگري ميگويد، چيزي كه با همه گفتهها فرق دارد؛ چيزي كه در اين چند سال به او اميد داده است. امروز كه زنگ زد دختر كوچكش بيطاقت گفت: «بابايي كي ميآيي» و او با دست راستش اشك از چشم ميگيرد و به گنبد و گلدسته آقا نگاه ميكند و ميگويد: «هر وقت دو چشم آشنا پيدا كنم».
دختر كلافه ميگويد: «بابا مگه چشمهاي خودت چه كار شده كه دنبال دو چشم آشنا ميگردي؟» مرد زهر خندي ميزند و ميگويد: «باشد وقتي كه آمدم، سر فرصت برايت تعريف ميكنم.» مرد گوشي را ميگذارد و از كنار آينه عكس را بر ميدارد. كمي نگاه ميكند، عكس سياه و سفيد ترك خورده؛ تمام هويت خودش را در عكس ميبيند. مانند سندي معتبر بياختيار آن را به سينه ميفشارد، به ترك عكس دقت ميكند و كمي هم نگران است. «شايد خاطره من هم در دلش گره خورده و از ياد رفته باشد.» در كودكي هميشه فكر ميكرد روزي كسي او را بر بال مهتاب مينشاند و با خود به سرزمين آرزوها ميبرد. جوان كه شد و معقولتر، بزرگترين آرزويش پيدا كردن گمشدهاش بود و اكنون در آستانه چهل سالگي فكر ميكند به پابوسش ميآيد. ديشب توي صحن با آقا درد دل ميكرد و ميگفت: هر وقت پسربچهاي را ميبينم كه به دنبال مادرش ميدود، طرح كمرنگي از يك واقعيت قديمي در ذهن من جا ميگيرد و رفته رفته با رفتن پسر در هالهاي از مه گم ميشود. آقا شما كه روزي هزاران مشكل را حل ميكنيد، طرح به هم ريخته معماي زندگي مرا نيز تكميل كنيد تا سوغاتي دخترم دو چشم آشنا باشد. خادمي با مهرباني صدايش ميزند برادر بيا روي اين فرش بنشين تا آنجا را تميز كنم. بر ميخيزد و آماده زيارت ميشود. شوري عجيب در دلش برپاست. وارد حرم ميشود و حيران به همه طرف نگاه ميكند، گلويش خشك شده است. به سمت سقاخانه ميرود و كاسهاي آب پر كرده و به لب نزديك ميكند. چشمش به كبوتر بالاي سقاخانه ميافتد كه زل زده و او را نگاه ميكند.
مرد: شايد دو چشم آشنا... پسر بچهاي پلاستيك گندمي را به سمت بالاي سقاخانه پرت ميكند. كبوتر بلند ميشود. چرخي ميزند و به سمت گلدستهها پرواز ميكند. مرد سير پرنده را با نور طلايي دنبال ميكند و در انتهاي آن به هالهاي از نور كه خورشيد بر آن دامن گسترده ميرسد، نگاهش را به سمت پنجره فولاد ميگيرد و از ميان جمعيت سعي ميكند خود را زودتر به پنجره برساند عكس در دست كناري ميايستد. چند زن و مرد در كنارش زيارتنامه ميخوانند. مرد حس عجيبي دارد. به نور سبز داخل خيره ميشود و در عالم خود فرو ميرود. عكس از دستش رها ميشود و زير پاي زائران ميافتد. پيرزني دست ميبرد و عكس را بر ميدارد كه به صاحبش بدهد. نگاهش به عكس ميافتد. دوباره با دقت بيشتري نگاه ميكند؛ زن بلند ميشود به سمت مرد نگاه ميكند: «امام رضا!» مرد به سمت زن نگاه ميكند. قبلاً در جايي او را ديده است. قصهاي قديمي جان ميگيرد. خاطرات سياه و سفيد از جلو چشمش رژه ميروند. مرد فرياد ميزند مادر... صدايش در آواي نقاره گم ميشود.
مرد با پيرزن گوشه صحن نشستهاند. مرد: فردا تو بهترين سوغاتي براي دخترم زهرا هستي تا بگويم دو چشم آشنا را پيدا كردم. پيرزن: به بابات، مش مراد، خواهم گفت كه آنچه به دلم برات شده بود، رنگ و بوي حقيقت داشت.
يکشنبه 3 شهريور 1387